و اینگونه بود که صادق هدایت متولد شد

امروز 28 بهمن یا به عبارتی دیروز ( الان ساعت 12 و بیست و چند دقیقه ی شب است و مثلاً فردا حساب می شود) تولد صادق هدایت بود. صادق هدایت برای هر کدام ما یک معنی دارد، هر کدام ما که کتاب هاش را خوانده ایم و بهش فکر کرده ایم. 
برای من به شخصه نام هدایت یادآور خیلی چیزهاست که جدای نبوغ و روشنفکری و ادبیات، غم و تنهایی و درک نشدن و بی پولی و درماندگی چند تایش است. 
دلم گرفت وقتی که فهمیدم تولد هدایت است. سالها گذشته و هنوز نمونه ی هدایت در ادبیات ما به وجود نیامده، بعد از این هم بعید می دانم به وجود بیاید اما من هرگز نمی توانم خودمان را ببخشم چه آن خومانی که همزمان با هدایت می زیسته ایم چه آن که بعدتر از او، نمی توانم خودمان را به خاطر فاصله ای که از او گرفتیم ببخشم. هنوز هم درباره ی بعضی ها این اتفاق می افتد اما فرقش برای هدایت این بود که به نومیدی و مرگ انجامید. 
این دیواری که او به دور خود کشیده بود یا دیگران به دور او کشیده بودند ( تعبیر دوم درست است به زعم من) نابودش کرد و همه ی ما هنوز، بعد نسلها مقصریم. درباره ی آثار او، درباره ی خاطراتش، عکس هایش، کارت پستال هایش، درباره ی نگاه متحیر غمگینش در عکس معروفش که موهایش را به بالا شانه زده یا در عکس وداعش پیچیده در کفنی سپید چون قلبش.
همه ی ما با دیواری که به دور هدایت کشیدیم، با فاصله ای که از او گرفتیم مقصریم و بعد از این هم مقصر خواهیم بود. ایران هدایت را به اندازه ای که استحقاقش را داشت نشناخت، همین دلم را می سوزاند، همین.
پ.ن بی ربط به هدایت: 25 بهمن هم سالروز تولد غزاله علیزاده بود. یاد و خاطره اش گرامی.

همهمه ی شب

شبها همهمه ی غریبی توی فضا هست. این همهمه رو بعضی وقتها خیلی خوب می شه شنید. من همین دیشب می شنیدمش. منظورم سرو صدای دور ماشین ها یا صداهایی که ما آدمها و موجودات تولید می کنیم نیست. منظورم صدایی یه که مال خود شبه. خود خودش. مثل پوستی کشیده شده روی خونه ها و آدم ها، روی شهر…. که صدا می ده. خیلی کند و آروم و خیلی درهم. انگار هر نقطه از این پوست با نقطه ای دیگه ازش حرف می زنه. 
این صدا رو من بارها شنیدم و هر بار با یه کیفیت جدید. یعنی هیچوقت صدایی که می شنوم شبیه صدای قبلی نیست. مثل اینکه هر بار یه بحث جدید بین نقاط مختلف این پوست یا پارچه ی کشیده شده رو کل کره ی خاکی اتفاق می افته. 
تازه اینم به تنهایی نیست، تو هر نقطه از زمین جنس این صدا فرق می کنه. مثلا اینجا بم تره، جای دیگه زیر تره، یه جایی تند و با عجله، یه جایی کند و با تأنی. شاید همه ی اینا به نظر توهم می آد ولی به نظر من هر چیزی در این دنیا یه ماهیت غیرفیزیکی داره، بعضی چیزا که دیگه خیلی غریبند و حتی شاعرانه…. همین هوا در اطراف ما با زمزمه های غریبش به معشوقی شبیهه که هر شب عاشقش رو صدا می زنه و عاشق هیچوقت نمی شنوه چون عاشق فقط تو روشنایی زنده می مونه و معشوق فقط در تاریکی. اینم یه تفسیر و گره گشایی عاشقانه! 
همه ی اینها هست اما این جهان با همه ی موهوماتش جای ترسناکی برای زندگی نیست. من همه ی صداهای طبیعت رو، عجیب ترین ها و ساده ترین هاش رو دوست دارم ولی چیزی که منو بیشتر از طبیعت می ترسونه خود آدمان. نه. آدم گریز هم نیستم فقط کاش آدم مثل طبیعت بود. با همهمه ی غریبی که ارتباطی رو به وجود می آورد تا همه در یک پوست مشترک جا بگیرند. پوستی که توش از رنج،  درد و ناکامی خبری نباشه. پوستی که پذیرنده باشه مثل مادر، مثل طبیعت.

در دشت

خشکم

دلم برای دستهایت می سوزد
برای رد دسته های سطل های سنگین
انباشته از آب
که می آوری و بر می گردانی
پر و خالی
دلم برای چشم هایت می سوزد
فواره ی آرامش بخش زنده ماندنم
دریغ
دیر آمدی
خشک می بینمت
خشک می خواهمت
دلم برای پاهایت می سوزت
وقتی که در دشت می دوی و لاله ها را نشانم می دهی
خشک شده ام
بیهوده سطل ها را خالی نکن
بیهوده دستم را مگیر
بیهوده زمزمه ای در گوشم نخوان
…..
شاید
شاید هنوز این جوانه ی آخر
شاید این جوانه؟
بگذار تنها بمانم و ذره ای به جوانه فکر کنم
به قلبم
به آنجا که شاید روزی نهالی سبز در آن به درختی بدل شود
اما اکنون
تنها خسته ام
تنها خشکم و بی بر
تنها می خواهم تنها باشم
و به جوانه فکر کنم
همین
امید زندگانی من!

آشنایی با صادق هدایت نوشته ی م. فرزانه

           این کتاب رو تازگی ها نخوندم شاید یک ماهی از خوندنش گذشته باشه. انقدر این کتاب روی من تأثیر گذاشت و انقدر دوستش داشتم که فشفشه میرزا هم کنجکاو شد و خوندش. 
کتاب نوشته ی م. فرزانه هست و چون امانت بود و دیگه پیشم نیست نمی تونم الان بنویسم چند صفحه بود و ناشرش کی بود ولی اون که من خوندم ظاهراً چاپش قدیمی نبود و احتمالاً توی بازار هم پیدا می شه. صفحاتش هم در حدود 400 تا، کمی بیشترک یا کمترک.
چیزی که تو این کتاب برای من خیلی جذاب بود این بود که کتاب روایتی یه از زبان یه جوانی که توسط یکی از معلم های مدرسه اش به هدایت معرفی می شه و بعد رابطه ی مرید و مرادی با هدایت برقرار می کنه. این رابطه در سالهای پایانی عمر هدایت اتفاق می افته. 
مصطفی فرزانه تو این کتاب برخلاف خیلی از کتاب هایی که درباره ی زندگی هدایت نوشته شده اند سعی نمی کنه شخصیت مرموز و اسرارآمیزی از هدایت بسازه. 
هدایت تو این کتاب آدمی یه با گوشت و خون و پوست که با نومیدی ها و امیدهاش آشنا می شیم و البته نبوغش در نویسندگی! طرز حرف زدنش رو  لابلای خطوط کتاب می شنویم. شیوه ی نگاه کردن و برخوردش وقتی تمسخر آمیز یا وقتی آمیخته با ترحمه. هدایتی که روی بوف کور از جان و دل مایه گذاشته. 
برای من این کتاب حکم مشکل گشایی لذت بخش رو داشت. وقتی خوندمش به فشفشه میرزا گفتم بالاخره یکی پیدا شد از هدایت اسطوره زدایی کنه. گفت این که خیلی بده. گفتم نه نه منظورم رو اشتباه گفتم. منظورم اینه که از نزدیک هدایت رو می شناسیم مثل یه دوست.
این حرفا و حرفای بیشتری که زدیم باعث شد که کتاب رو بخونه. اونم کتاب رو دوست داشت و روش تأثیر گذاشته بود. 
عجیب ترین بخشش برای من اینه که همیشه بعد از خوندن کتابهایی که به وضعیت زندگیمون نزدیکه به این نتیجه می رسم که چقدر روشنفکر ایرانی بیچاره است و تا کی، واقعاً تا کی باید تحمل کنه که در اجتماعی که درکی از فعالیت روشنفکری نداره حنجره پاره کنه شاید چیز ی تغییر کنه. هدایت اما، ظاهراً سرخورده تر از اونه که گلو پاره کنه یا حداقل وقتی که نویسنده باهاش روبرو می شه و روزهایی که با اون می گذرونه روزهای رو به خاموشی رفتن این شعله ی سوزانه.
بخش پایانی کتاب رو تا مدتها تو ذهنم تکرار می کردم. واقعاً دیوانه کننده بود. صحنه ای که هدایت زیر بارون تند وسط درخت ها توی جنگل ساعت ها راه می ره و فرزانه هم دنبالش و هدایت انگار اصلاً اون رو نمی بینه. انگار قرار و مدار پنهان هدایت با مرگ اونجا منعقد می شه. همه ی لحظاتی که هدایت انگار تو این دنیا نیست و هست. دلزدگی و بی انگیزگی اش. 
کتاب رو نه فقط به خاطر تأثیرگذاریش بلکه به خاطر شناختی که از اون روزگار (ایران و فرانسه، هر دو!) به خواننده می ده هم توصیه می کنم. مخصوصاً اگه شمای خواننده یه فرانکوفول (معنی اش تقریباً می شود: دیوانه ی فرهنگ، زبان و کشور فرانسه) هستید.

پیاده روهای تهران

راه می رم، مابین مردمانی که نمی شناسم و مردمانی که من رو نمی شناسند. 
یادم می افته به اون روزهایی که انگار همه همدیگر رو تو این خیابونها می شناختیم و انگار همه دخترعمو پسرعمو بودیم حتی اگه دست.بند سبزی نبسته بودیم.
راه می رم. هدف ندارم و فکر می کنم  چقدر دوست دارم فرار کنم. 
بعد فکر می کنم شاید برعکسه. شاید وقتش شده بمونم. ریشه بدوونم. بچه دار بشم ، مادری بشم میون همه ی مادرها. زنی میون همه ی زنها. و همه ی آرزوهای ریز و درشت رو تو قعر دلم مدفون کنم، بشم یه فداکار تمام عیار.
راه می رم. راه می ریم. همه با هم. 
هوای چسبنده و سیاه تهران به پوست صورتمون می چسبه. به ریه ها مون به نایژک هامون می چسبه. هوای تهران گلومون رو، روحمون رو سوراخ می کنه. فکر می کنیم. به آرزوهامون. به آنچه باید می شد و نشد. به آنچه شاید بشه. به آرزوهامون فکر می کنیم. به این که بهتر نیست که بمونیم؟ و یک صفر بشیم در میان اعداد؟
راه می ریم، مابین چهره هایی که بی تفاوتند. دست.بندی ندارند نه به رنگ سبز، نه به هیچ رنگی. هوا خفه است. مردمان آرزویی ندارند. چشمها سرخ و آبریز و گلوها سوزان. هوای چسبنده ی تهران تک تک ما رو در آغوش می گیره. 
خیل اعداد که در مه و دود گم می شند و دیگه یک، دو رو نمی شناسه و دو، سه رو نمی شناسه و دیگه هزار، به وجود نمی آد و دیگه میلیون، آفریده نمی شه. 
راه می رم با مغزی آشوب. 
وقتش نیست حامله بشم؟ با شکمی بالا اومده پشت چشم نازک کنم و هر دقیقه دلم چیزی بخواد؟ 
دلم بخواد بدوم تا ته دشت؟ بروم تا نوک کوه؟ 
وقتش نیست برم تو خیابون مفتح پیرهن بارداری بخرم؟ از اونا که جنسش جینه و دو تا بند و دو تا سگک بالاش داره و از وقتی دست چپ و راستمو شناختم ازشون خوشم می اومد؟
راه می رم.
طرح جدیدم برای اجرا به کجا می رسه؟ نفس ها حبس، دلها خسته، سقف آسمان کوتاه. این ایده هم می ره تو بایگانی ذهن فراموشکارم؟ زمستان است. این ایده هم برای بار چندم رد می شه؟ اصلاً من حوصله ی کار کردن دارم یا دارم با فکر کردن به کار کردن خودم و دور و بریهام رو گول می زنم؟ زمستان است. یا بس که کارهام رد شده دیگه تحمل رد شدن ندارم؟ زمستان است.
راه می رم، خیابون جای امنی یه.
 نه کسی آدم رو می شناسه نه آدم کسی رو می شناسه. 
جای امنی یه فقط به یه شرط. به شرط اینکه یکی هوس نکنه وسط خیابون نمایش قیمه قیمه کردن یکی دیگه رو برات اجرا کنه. یا موتورسوارای شبیه ترمیناتور نیان به خاطر روز فلان از بیخ گوشِت کیوکیوکنان رد بشند. 
البته که من خیابونای تهران رو و تک تک درختای سوخته از مونو اکسیدکربنش رو دوست دارم. البته که من قدم زدن تو این خیابونهای مه گرفته ی زمستونی رو که بعضی ها از نفهمی شون!!!! می گن دود آلوده دوست دارم. و خودمم خوب می دونم که این هوا خیلی هم خوب و مه آلود و تقریبا شبیه لندنه. اصلا خود لندنه! راه می رم و به یه نتیجه ی جالب می رسم. اینجا لندنه و ما نمی دونستیم البته یه ضرب المثل یا شایدم شعر لندنی هست که می گه: 
لندن یعنی مه 
لندن یعنی باران 
لندن یعنی فیش اند چیپس
…. تهرانیزه شده اش می شه: 
تهران یعنی مه 
تهران یعنی دود 
تهران یعنی فلافل و بندری!
راه می رم. فکرم قد نمی ده بیشتر از این فکر کنم. یک صفر هستم در میان اعداد.
نشسته ام در ایستگاه مترو. مترو پر است و می ایستد. عده ای زن با جیغ و ویغ پیاده می شوند. صدای خنده ی چند دختر جوان و جیغ زنی که فریاد می زند و چادرش را که لای تن و بدن مسافران کوپه ی زنان مانده می خواهد. بچه ای زیر پا به ز
حمت و با کمک مادرش و دور و بریها از خفه شدن و له شدن نجات پیدا می کند. کسی به فکر کسی نیست. کسی دست.بندی با هیچ  رنگی بردست ندارد.
بلند می شم و از ایستگاه بیون می آم. هنوز می خوام از ایران برم. بچه نمی خوام که زیر و دست و پا بمونه. اینطوری خودم هستم و دلم و پیاده روهای طویلی که توشون راه می رم و مردمی که نمی شناسمشون….. 
که اونها هم منو نمی شناسند.

اینجا تهران، این من

عجیبیش به اینه که از وقتی از الجزایر برگشتیم هر جایی متن یا طرح فرستادم یا هر تمرینی کردم تو بازبینی و بازخوانی رد شدند.
نمی دونم من بی استعداد شدم یا تئاتر جای خاصی برای کارهای خاصی شده. 
هر چقدر هم گزینه ی دوم درست باشه بازم به یه نوع دلداری شبیهِ. به مرور زمان دانسته ها فراموش می شن. آدم یادش می ره چه جوری باید بازیگرش رو کنترل کنه. چه جوری ایرادهای متنش رو در عمل اصلاح کنه. چه جوری مدیریت کنه. آدم یادش می ره همه ی ایده های بکرش رو کجای ناکجای ذهنش قایم کرده که دیگه نمی تونه پیداش کنه.
شاید تقصیر شرایط باشه اما گناه کسی مثل من چیه که داره بهترین سالهای خلاقیت تؤام با انرژی اش رو از دست می ده؟ 
دلم می خواد کار کنم. کار خودم. نمی خوام منشی باشم. نمی خوام مغزم رو برای کارهایی به جز کار خودم به کار بندازم.
گاهی فکر می کنم دارم می شم شبیه رابرت دنیرو تو فیلم گاو خشمگین. دارم انگیزه هام رو فراموش می کنم. خودم رو سپردم دست زمان، دست کندی و تنبلی، دست اتفاق که منو با خودش ببره. تا هر جا که خواست، هر جور که خواست.
این روزا تو خونه هم بدم. همش عصبی، همش خسته، همش پنچر…. و این بدن، این بدن کوفتی انگار مال من نیست. نمی دونم این همه خواب آلودگی و کوفتگی از کجا می آد. باورم نمی شه 33 سالمه. احساس جسم و روحم بهم می گه تو 40 سالته، تو 45 سالته، تو 50 سالته…. تو پیری، تو خسته ای، تو وقتی برای زندگی نداری، تو وقتی برای کارهایی که می خواستی بکنی نداری.
من خودم بهتر از هر کس دیگه ای می دونم که هم نمایشنامه های خوبی می نویسم و هم فکر اجرایی خوبی دارم اما نمی دونم چرا، چه اجباری هست که من خودمو شبیه شرایط کنم. یعنی برم تئاتر موضوعی کار کنم؟ برم تئاتر رضوی کار کنم، تئاتر دفاع مقدس کار کنم؟ 
اینا هیچ کدوم منو راضی نمی کنه. کار اصلی من، موضوع کارای من جامعه و زنانِ. همیشه اینو به هر کس می پرسه درباره چی کار می کنی می گم: اجتماع و زن. ولی حالا که این دو تا باید خفه شن و برن پی کارشون کار منم دیگه معنی نداره.
چه جوری می تونم از حقوق زنی مثل مده آ دفاع کنم که شوهرش زن دوم گرفته در حالی که همین زیر گوشم قانونی تصویب می شه که مردها به راحتی می تونن زن دوم بگیرن و زنشون حتی حق اجازه دادن رو که سابق بر این، ظاهراً داشت رو هم نداره؟!
بلایی که ممکنه سر هر زنی بیاد، تحصیل کرده یا بی سواد. فرقی نداره. یا از جامعه ای حرف بزنم که خفه شده، که به سختی داره زیر پوششی ساختگی نفس های خس دار می کشه؟!
از چی حرف بزنم؟ از چیزهایی که نمی فهمم. از دفاع مقدسی که جز حمله ی هواپیماها و ترسهای شبانه و شهیدها و صلوات ها و دود اسفندها و جیغ ها و صدای آژیری نفرت انگیزی چیزی ازش به یاد ندارم؟
چرا من نمی تونم حرفی رو که باید بزنم بزنم؟
مهم نیست.
این تحلیل سرنوشت ما بود یا تحمیل، هر چی که بود کشنده و دردناکه. سوزناکه. فکر کردن بهش هم آدمو خسته می کنه. 
باید پذیرفتش؟ 
باید تغییرش داد؟
برای کی؟ خودم یا اونهایی که بعد من می آن؟ 
اصلاً قراره چیزی تغییر کنه؟
درخواست من خیلی ساده و روشنه. نه اهل فلسفه بافی ام، نه اهل قلمبه گویی. نه می خوام چیزی بیشتر از شایستگی هام به دست بیارم، نه می خوام دارایی دیگری رو بگیرم.
من فقط یه چیز می خوام. 
به من اجازه بدید کار کنم چون دارم خفه می شم.